پشت در اتاق یکی از روزهای پاییزی سال 54 منتظر کودکی نشسته ام که پیش از این سه پسر دیگر را هم پدری کرده ام. فکر کن! هنوز هم شوق پدری را داشته باشی برای هبوط اولین فرزندش.
بعد که در باز می شود کودک را دو دستی گرفته باشی
بعد دوان دوان پله ها را دویده باشی،
بعد او را روی ترازوی چرب و گوشتی مغازه ی قصابی کشیده باشی (حالا معلوم نیست آیا ورقی روزنامه ای چیزی گذاشته یا نه!)
بعد دوباره دوان دوان پسر را برگردانده باشی
بعد تنها موتور آن حوالی را برداشته باشی
بعد به سرعت سمت دروازه قوچان رفته باشی
بعد به وزن کودک، شیرینی خریده باشی
بعد با همان سرعت به خانه برگشته باشی،
آن وقت می فهمم پدر یعنی چه!
حمید جان!
خاطرش را که ورق می زنی، نهمین شمع را برایش روشن کرده باشی!
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر