وقتی مینو دخترک هشت سالهای بود، شنید که پدر و مادرش دربارهبرادر کوچکترش صحبت میکنند. فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برایمداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحیپرخرج برادر را بپردازد.مینو شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه میتواندپسرمان را نجات دهد
مینو با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلککوچکش را در آورد. قلک را شکست، سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پانصدتومان!
بعد آهسته از در خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر بهداروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروسازسرش شلوغتر از آن بودکه متوجه بچهای هشت ساله شود
دخترک پاهایش را به هم میزد و سرفه میکرد ولی داروسازتوجهی نمیکرد. بالاخره حوصله مینو سر رفت و سکهها را محکم روی شیشه پیشخوانریخت........
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه میخواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، میخواهم معجزهبخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!
دخترک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سرش چیزی رفته وبابایم میگوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد. من میخواهم معجزه بخرم،قیمتش چند است؟!
داروساز گفت: متأسفم دختر جان، ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلیمریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا میتوانممعجزه بخرم؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید چقدر پول داری؟
دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مردلبخندی زد و گفت: آه چه جالب، فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافیباشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من میخواهم برادر ووالدینت را ببینم، فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد دکتر کتابچی فوق تخصص مغز و اعصاب در تهران بود
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شدو او از مرگ نجات یافت
پس از جراحی، پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه واقعی بود. میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر بایدپرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پانصد تومان
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر