خودش را حُر نهضت امام میدانست
بعضی از قمار بازای بزرگ تهران استخدامش می کردند.گنده لات تهران بود و توی مشروب فروشی کار
می کرد.هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می بردن.میشد بادیگارد قماربازا...بچه که بوده باباش می میره.خودش می مونه و مادرش.کاری از دست مادر هم بر نمی یومد.سند خونه رو گذاشته بود توی طاقچه.تا از کلانتری زنگ می زدند ، می دونست دعوا کرده و باید بره بیرونش بیاره.وقتی می رفت کلانتری همه می شناختنش و می گفتند مادر شاهرخه.خیلی ها می گفتند: این پسر که برات آبرو نذاشته ، چرا نفرینش نمی کنی؟!!!مادر هم سر نمازها گریه می کرد و می گفت:
خدایا بچه ی من رو سرباز امام زمان عج قرار بده
خیلی ها از این دعای مادر خنده شون می گرفت
می گفتند: بچه ی قمار باز و مشروب خور و مست تو کجا و امام زمان عج کجا؟!!!!
اما انگار اثر دعای مادر رو نادیده گرفته بودند

... سال 57 همراه انقلاب ، درون شاهرخ هم انقلابی بپا شد
توبه کرد و شد عاشق امام خمینی
در همان روز های اول جنگ از همه جلوتر پا به عرصه گذاشت. رفت جبهه و کاری کرد کارستونآنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند.
عراقی ها تا می فهمیدند شاهرخ توی منطقه ی عملیاتیه ، تنشون می لرزید
صدام برا سرش جایزه بزرگی گذاشته بود
وقتی از گذشته زندگی خودش حرف می زد داستان حُر را بازگو می كرد خودش را حُر نهضت امام می دانست. می گفت: حُر قبل از همه به میدان كربلا رفت و به شهادت رسید، من هم باید جزء اولین ها باشم.
تا اینکه بالاخره توی یه عملیات شهید شد
پیکرشم برنگشت
انگار می خواست حضرت زهرا سلام الله علیها براش مادری کنه...
.....................................................................................
خاطره ای از شهید ضرغام
وقتی شهید ضرغام اسرای عراقی را سر کار می گذارد!
مرتب می گفت :من نمی دونم،باید هر طور شده کله پاچه پیدا کنی!گفتم:آخه آقا شاهرخ تو این آبادان محاصرشده غذا هم درست پیدا نمی شه چه برسه به کله پاچه!؟
بالاخره با کمک یکی از آشپزها کله پاچه فراهم شد.گذاشتم داخل یک قابلمه،بعدهم بردم مقر شاهرخ و نیرو هایش.فکر کردم قصد خوشگذرانی و خوردن کله پاچه دارند. اما شاهرخ رفت سراغ چهار اسیری که صبح همان روز گرفته بودند.آنها را آورد و روی زمین نشاند. یکی از بچه های عرب را هم برای ترجمه آورد.بعد شروع به صحبت کرد:
خبر دارید دیروز فرمانده یکی از گرو هان های شما اسیر شد. اسرای عراقی با علامت سر تائید کردند.بعد ادامه داد:شما متجاوزید. شما به ایران حمله کردید.ما هر اسیری را بگیریم می کشیم و می خوریم!!مترجم هم خیلی تعجب کرده بود.اما سریع ترجمه می کرد. هر چهار اسیر عراقی ترسیده بودند و گریه می کردند. من و چند نفر دیگر از دور نگاه می کردیم و می خندیدیم.
شاهرخ بلافاصله به سمت قابلمه کله پاچه رفت.بعد هم زبان کله را در آورد.جلوی اسرا آمد و گفت:فکر می کنید شوخی می کنم؟! این چیه!؟جلوی صورت هر چهار نفرشان گرفت.ترس سربازان عراقی بیشتر شده بود.مرتب ناله می کردند.شاهرخ ادامه داد:این زبان فرمانده شماست!! زبان می فهمید،زبان!! زبان خودش را هم بیرون آورد و نشانشان داد. بعد بدون مقدمه گفت:شما باید بخوریدش!
من و بچه های دیگه مرده بودیم از خنده، برای همین رفتیم پشت سنگر. شاهرخ می خواست به زور زبان را به خورد آنها بدهد. وقتی حسابی ترسیدند خودش آنها را خورد! بعد رفته بود سراغ چشم کله و حسابی آنها را ترسانده بود.ساعتی بعد در کمال تعجب هر چهار اسیر عراقی را آزاد کرد!البته یکی از آنها که افسر بعثی بود را بیشتر اذیت کرد. بعد هم بقیه کله پاچه را داغ کردند و با رفقا تا آخرش را خوردند.
آخر شب دیدم تنها در گوشه ای نشسته. رفتم و کنارش نشستم. بعد پرسیدم:آقا شاهرخ یک سوال دارم، این کله پاچه،ترسوندن عراقی ها،آزاد کردنشون!؟ برای چی این کار ها را کردی؟!
شاهرخ خنده تلخی کرد.بعد از چند لحظه سکوت گفت:ببین یک ماه و نیم از جنگ گذشته، دشمن هم از ما نمی ترسه ، می دونه ما قدرت نظامی نداریم. نیروی نفوذی دشمن هم خیلی زیاده.چند روز پیش اسرای عراقی را فرستادیم عقب،جالب این بود که نیروهای نفوذی دشمن اسرا رو از ما تحویل گرفتند. بعد هم اونها را آزاد کردند. ما باید ترسی تو دل دشمن می انداختیم. اونها نباید جرات حمله پیدا کنند.مطمئن پاش قضیه کله پاچه خیلی سریع بین نیروهای دشمن پخش میشه!
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر