در خداحافظیاش سیل حرم را میبرد
راه میرفت و همه چشم ترم را میبرد
نفسش ارثیهٔ فاطمه امّا چه کنم
دست غم نور چراغ سحرم را میبرد
سنگها در تپش آمدنش بیصبرند
زیر باران همهٔ بال و پرم را میبرد
یک عمود آمد و با تاب و تب بیرحمش
ماه پیشانی آن تاج سرم را میبرد
سر آن نیزه که از پهلوی او بیرون زد
تا دل کینهٔ لشگر پسرم را میبرد
تا که افتاد زمین، جرأت هر شمشیری
قطعهای از قطعات جگرم را میبرد
چیدهام روی عبا هستی خود را، دنیا
باد میآمد و عطر ثمرم را میبرد
شاعر:علیرضا لک
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر