بعضی چیزها را نمیشود بیان کرد ، بعضی چیزها را نمیشود گفت ... مثلِ برکتِ چهل روزِ قبل از محرم .
فردا ... تمام میشود ، انگار که سفره ای وسیع از وسطِ زندگی ام جمع میگردد ، میدانم که دلم برای تمام ثانیه های چهل روزی که گذشت تنگ میشود ، برای آنجا که تحقیر شدم ، برای آنجا که دلم شکست ، برای آنجا که اشتباهِ بزرگی کردم ، برای آنجا که از دست دادم ، برای آنجا که بدو بدو کردم ، برای آنجا که داد زدم ، برای آنجا که صبرم تمام شد ، برای آنجا که زار زدم ، برای آنجا که شک کردم ، برای آنجا که زود قضاوت کردم ، برای لحظه هایی که دل شکاندم ، برای گناه هایی که مرتکب شدم ، برای طوریه هایی که کردم ، برای دروغهایی که گفتم ، برای التماس هایی که کردم ، غدبازی هایی که دراوردم ، گرسنگی هایی که کشیدم ، ولخرجی هایی که کردم ، برای لحظه هایی که ترسیدم ، برای فکرهایی که کردم ...
من حاضرم قسم بخورم که دلم برای تمام این لحظه ها تنگ خواهد شد .
برای زود قضاوت کردن در مورد سیب ، برای ترسیدن از ژولی ، برای وحشت داشتن از تنها بودنِ با زهرا ، برای فکرهای غلط در مورد سیدهء پر برکتِ جمعمان ، برای نا بلدی های ماهی ، برای سرسختی های جان از تن به در کنندهء حنیف ، برای گوش سپردن به تمام تعریف های شیرینِ مامان از خاطراتِ محل کار ، برای تمام پیچاندن های دانشگاه ، برای تمام مرغ یک پا دارد های خرگوشک ، برای تمام ناتوانی های خانم حسینی ، برای تمام رافتِ خانم اصلانی ، برای غیبت شنیدن های پشتِ سرِ خانم دکتر ، برای شرمندگی های پیشِ علی آقا ، برای فرو ریختن در اثرِ حرفِ گروهِ ماکت ، برای پیاده روی ها ، برای زیر باران دویدن دنبال گوشی جامانده در نمازخانه ، برای ناراحتیِ مریمی که نفهمیدم علتش چیست ، برای فضولی بی موقع توی گوشی مریمی که علتش را ندانستم و شرمنده خودم شدم ، برای آنی برای وجودِ تا انتها زلالش ، برای فلافل های زیرِ دانشگاه ، برای پنهان کاری های ندانسته ، برای خریت هام ، برای گریه هام ، برای خنده هام ، برای وجعلنا خواندن ها ، برای تولدِ کوثر که نمیدانستم چه روزی ست و تبریک نگفتم ، برای شرمندگی پیشِ شراره ، برای حرف زدن با نگار ، برای آمپول زدنِ خرگوشک ، برای بخشیدنِ خودکارِ آبی ، برای توی ایستگاه دروازه دولت زار زدن جلوی چشمِ همه ، برای کلپچی که فردا میخوریم با
رویا ، برای موهای محدثه ، برای فهمیدنِ شباهتش با مهتاب ، برای دلتنگی ها ، برای جواب های مثلن سرسختانه اش ، برای خیلی چیزها ...
برای تمام لحظه هایی که آقا بود ، ...
راستش سرم درد میکرد ، سبک بودم ، از حرفهای زده ، از اینکه رفتیم نشستیم گفتیم ... ولی سرم درد میکرد ، خسته بودم از این سرِ شهر به آن سرِ شهر رفتن ، میخواستم بیایم خانه ، بیفتم روی تخت ، فکر کنم ... بنویسم و ... خواب ... ولی
خستگی را از تنم به در کردی سیب ... سیب خاتون ... با جمله هات با همین چند جمله که نوشتی و سند ...
حالا مینویسم ...
یا ایهاالرفقا ما همدیگر را خیلی دوست داریم ... خیلی ، هم من تک تکِ شماها را خیلی دوست دارم ، هم شماها تک تکِ اعضای وجودِ مرا با تمام ناخالصی هاش دوست دارید ، رفاقت از چشم و لب و لوچه مان میبارد ...
یا ایهاالرفقا جانم ... به جانِ تک تکـ ـتان بند است ... و جانِ شما به تک تکِ اعضایِ روحم ...
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: سه
شنبه
21 آبان
1392 ساعت: 0:39